السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)
433
قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)
لوحى بود كه در آن اين كلمات چهارگانه نوشته شده بود ، ( همانا من خداى عزّ و جل هستم كه هيچ معبودى جز من نيست و محمّد فرستادهء من است در تعجّبم از كسى كه مىداند مىميرد ، چگونه در قلب خود شادمانى مىكند و در عجبم از كسى كه به حساب قيامت يقين دارد ، چگونه تبسّم مىكند و دندانش آشكار مىشود و در عجبم از كسى كه به قضا و قدر الهى يقين دارد ، چگونه از خدا در روزى دادن به خود تعجيل مىكند و در عجبم از كسى كه دنيا و نشئهء اوّل را مىبيند ، چگونه نشئهء دوّم و آخرت را انكار مىكند ) . ( الكافى ) از امام صادق ( ع ) نقل مىكند : وقتى كه آن عالم ديوار را بر پا داشت ، خداى متعال به موسى وحى كرد : من پسران را بواسطهء عمل پدرانشان جزا مىدهم ، اگر خير انجام داده باشند ، جزاى خير و اگر مرتكب شرّ شده باشند ، جزاى بد و شرّ ، زنا نكنيد كه زنان شما مورد زنا واقع مىشوند و هر كس در بستر زنى با او همخوابه شود مسلّما همسرش در بستر او هم آغوش ديگرى مىگردد ، همانطور كه عمل كنيد جزا داده مىشويد . تفسير ( على بن ابراهيم ) از امام صادق ( ع ) نقل مىكند : وقتى كه خداوند رسول اللَّه ( ص ) را به معراج برد در راه آسمان آن حضرت بوى خوشى استشمام نمود و از جبرئيل در بارهء آن پرسش كرد ، جبرئيل گفت : اين بوى خوش از خانهء قومى است كه تا هنگام مرگ دست از عبادت خدا بر نداشتند ، سپس به آن حضرت عرضه داشت : خضر ( ع ) از شهزادگان بود كه به خداى واحد ايمان آورد و در خانهء پدرش در خلوت به عبادت خدا اشتغال داشت ، پدرش غير از او فرزندى نداشت ، لذا تصميم گرفت او را داماد كند تا شايد او صاحب فرزند شود و حكومت را به نوهء خود بسپارد ، لذا دختر باكرهء زيبايى را به ازدواج خضر در آورد و آن دختر بر خضر وارد شد ، امّا خضر به او اعتنايى نكرد ، روز دوّم خضر به آن دختر گفت : اگر من از تو چيزى بخواهم از امر من اطاعت مىكنى ؟ او گفت : البته ، خضر گفت : اگر پدرم از تو پرسيد كه من با تو مضاجعت نمودهام ، بگو : آرى ، دختر پذيرفت و در پاسخ پادشاه وقوع همبسترى را تأييد كرد ، امّا وقتى زنان قابله او را معاينه كردند به پادشاه گفتند : او همچنان باكره است ، مردم گفتند : پادشاها يك غافل و بكر را با غافل و بكرى تزويج كردهاى ، اين بار زن بيوهاى را به عقد او در آوردند ، وقتى زن بر او وارد شد ، خضر باز هم به او